گم و گور مي شويم…
خداحافظ 8725032 تا بعد تعطيلات!
ببخشيد كه موبايلم آنتن نخواهد داد! و جيميل و ياهو باز نمي كنند.
مارس 21, 2010 در 01:59 (چرک نویس)
گم و گور مي شويم…
خداحافظ 8725032 تا بعد تعطيلات!
ببخشيد كه موبايلم آنتن نخواهد داد! و جيميل و ياهو باز نمي كنند.
مارس 19, 2010 در 02:20 (چرک نویس)
به راستی که اینگونه می پندارم که بزرگی هر فرد ، به اندازه ی بزرگی آرمان های اوست.
ولاغیر.
مارس 18, 2010 در 17:24 (چرک نویس)
مارس 17, 2010 در 17:23 (چرک نویس)
-مطيع ديگران بودن ساده تر ازفرمان دادن به خوداست .
-اگررنج كمتري مي خواهيد بايد خود را كوچك كنيد .
-انسان بايد خروشي در خود داشته باشد تا بتواند يك ستاره رقصنده خلق كند .
نیچه
مارس 16, 2010 در 17:22 (چرک نویس)
-آخرين هدف بايد مستقل شدن از قضاوت ديگران باشد
.
نیچه
مارس 15, 2010 در 17:21 (چرک نویس)
-اگر تنش بهاي شناخت خويش است ، بسيار خوب من براي پرداخت آن آماده ام . چيزي كه مرا نكشد ، نيرومند تر مي كند
نیچه
مارس 14, 2010 در 17:19 (چرک نویس)
Tags: نیچه
-افسردگی بهایی است که آدم برای شناخت خود می پردازد.هرچقدر که به زندگی بنگری به همان قدر هم عمیق تر رنج می کشی
نیچه
مارس 13, 2010 در 17:16 (استامینوفن)
Tags: نیچه
«ماخود را به دست چشم اندازي دور دست مي سپاريم شايد روي قله يك كوه ، وبا هم از آنجا نگاه مي كنيم . دردور دست مردي را مي بينم كه قوه ادراكش به اندازه اي كه هوشمند است ، حساس هم هست . حالا به او توجه مي كنيم . امكان دارد كه او زماني به دليل اضطراب ، عميقا» به درون خود نگريسته وبيش از آنچه ميل داشته ديده است ! شايد دندانهاي برنده زمان ، ناچيز بودن او يا فاني بودن زندگي را برايش ملموس كرده است . تا آن روز كه او لذت را به عنوان وسيله اي براي دربند كشيدن ترس كشف كرد ، اين ترس زخمي دردناك بود بنابراين سپاسگزارانه اجازه داد كه شهوت به خودآگاهش راه يابد و شهوت كه تحمل هيچ رقيبي را نداشت ، خيلي زود تمام افكار ديگر را بيرون راند . اما شهوت فكر نمي كند ، ستايش مي كند وبه خاطر مي آورد . بنابراين مرد شروع كرد خود را با لذت ، به دست خاطرات سپردن. ديگر به دوردست نمي نگريست بلكه وقت خود را صرف افكاري معجزه آميز…كرد . به زودي تمام هستي او با مسائل كوچك گره خورد . خيابانهاي پهن ومشجر خودآگاه وي كه براي افكار متعالي آماده بودند ، مملو از آلودگي شدند خاطراتش از افكار بزرگ ، شبح گونه و رنگ پريده شد و ترسش هم بي رنگ ، تنها يك نگراني باقي ماند ، يك آگاهي مبهم كه چيزي ايراد دارد . آشفته درميان آلودگيهاي خودآگاه خود به دنبال ريشه اضطرابش بود . وامروز اورا درحال زيرورو كردن كثافتها مي بينيم ، گوئي جواب وي در آنها نهفته است . گوئي يك لجن مالي دوطرفه به معناي انسان بودن است . پائين رفتن آنقدر مرا ناراحت نمي كند ، كه احساس مي كنم ديگر صعودي در كار نيست . زندگي امتحاني دائم بدون جوابهاي صحيح است . رسيدن به اهداف غلط بيهوده است وداشتن اهداف نو غلط بيهوده تر .»
-از کتاب و نیچه گریه کرد-
-نوشته ی اروین یالوم-
مارس 8, 2010 در 03:11 (چرک نویس)
اندکی علاقه برای بسیاری کافیست تا زندگی را خوب بدانند.
انسان عجب موجود فروتنیست!
.
-فردریش نیچه-
مارس 8, 2010 در 03:05 (چرک نویس)
وقتی حرف فلسفی می زنی خیلی یاد مادربزرگم می افتم….
.
.
.
.
اونم سواد نداشت!