خوراک‌ها:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

وقتی تهوع سراسر وجودت را فراگرفت ،بالا آوردن آنچه داشته ای را آغازیدن می کنی ،و قی میکنی آنچه از و با روزگار بدست آورده ای ،با همان خیال های دلکش دوران بچگی ،و می فهمی قصه ،قصه است ،خیال ،خیال است،رویا ،رویاست،که میفهمی قصه های خوش دوران کودکی و خیال های بلندبالای دوران نوجوانی تنها داستان هستند و تنها خیال.اینها مسکن هایی هستند برای زندگی تا تاب بیاوری ،گرچه چرخت از چاله چوله هایش بسی تاب گرفته است ،اما سرخوشانه ول می کنی خودت را روی تاب زندگی ،میگذاری بالا و پایین برود ،بی آنکه دل ببندی به بالا و پایینش ،به آن گاوی که بر آسمان و نامش پروین است و این گاو زیر زمین.و خر باشی و خر ببنی هر چه درین خراب آباد است و …دم نزنی.(این آخری خیلی مهم است.دم نزنی!متوجه شدی؟دم نزنی)و خرامان خرامان به سوی تخت ابدی پیش بروی و در کنار خران بپوسی تا زمانی که نتوان تشخیص داد که این تکه های خری بوده یا … یا آنکه دیگر چه فرقی می کند.واینجاست که سیلی از حرف های امیدوارکننده و امیدهایی که فقط حرفند بر سرت سرازیر می شوند.و آنگونه که میدانی ادبیات،بذاته موجودی احمق و کودنیست به گونه ای که تا دلت بخواهد جمع اضداد است و از هر تفکری و از هردری که وارد شدی بی نصیبت نمی گذاردت.از قصه و رمان و شعر تا فلسفه و چی و چی و چیو ..درست که بنگری میزان حرف های امیدوار کننده اش به بی نهایت میل میکند ،همانطور که آرمانهایت را میل میکند ،آنگونه که دیگر خودت هم نتوانی تشخیص دهی که این که بالا میدهی چه بود ،و میدهی بالا و ، بی خیال ،و با دلی خوش ،و با آهی که بالا نیامده خورده می شود و اشکی که جاری میشود از برای پیاز تند له شده زیر مشتت ،که تند است و میسوزاند زبانت را ،باشد که فقط زبانت بسوزد و جای دیگرت نسوزد.که این هم جای شکر دارد.

اصولا همه چیز جای شکر دارد .با دلیل و بی دلیل  ،فقط مشکل از چشم چپ من است که روزگار را کج میبینم و گرنه میزان ِمیزان است.کجیش هم درهمان چشم چپ من خلاصه می شود و آنگه که چپه شوم ،منفی در منفی ضرب میشود و کجی این منحنی صاف.و آنگه خود جای شکر دیگری را دارد.و همین شکر هم بسی جای شکر دارد.و هر نفسی که فرو می رود ممد حیات است و ازین جور چیزها و بسی چیزهای دیگر.و بسی رنج های دیگر و فقط کشیدیم وازین کشیدن ها تنها برایمان ته سیگارهایمان مانده که آن هم جز مشتی خاکستر نیست.و خاکستر چیزی نیست جز خاطره.خاطره ی خوش گرمای آتش.که یک لحظه عشق بازی به اینجا کشانیده اش.اما دیگر از آه کاری برنمی آید .دیگر آه خاکستر را تبدیل به کاغذ و چوب نمی کند.آه تنها خاکسترها را میپراکند.و این یعنی همان هیچ.و میرسی به نقطه ی اول.

دواتم ته کشیده ،ساعت خوابم گذشته ،ذهنم از تهوع کلمات خالی شده ،انگیزه را از همان اول هم نداشتم و پایان خوب را بلد نیستم اما تا دلت بخواهد پایان بد داشته ام.

پایان از نوع بد…از نوع همیشگی.

در دایره ای کامدن و رفتن ماست

آن را نه نهایت نه بدایت پیداست

کس می نزند دمی درین معنی راست

کاین آمدن از کجا و رفتن به کجاست

خیام

————————————————————————————————-

و باز هم کلماتی که حدودا می آیند و حدودا می روند که نباید با آنها کاری داشته باشی و بگذاری فقط بیایند و بروند.

به دام انداختنشان چه سودی دارد؟فقط نوعی خودنمایی است و بس.فقط منتظر پاسخ گرم دیگرانی که بیایند و از تو تعریف کنی.نوشتن چه سودی دارد؟جوابش را هم خوب میدانم.ننوشتن چه سودی دارد؟3034428482_8546e0be18

اصلا دیگر چه فرقی میکنند؟ اصلا همین فرق کردن چه معنایی دارد؟اصلا معنا داشتن چه معنایی دارد؟

.

.

آه که او خوب میدانست این سوالات را!و از برای همین است که جواب آن را داد! که او عالم ِ عالمان است .

.

او خواب را آفرید.تا تو سوالاتت را فراموش کنی.تا اگر فردا دوباره به این سوالات رسیدی ،باز هم برای یافتن پاسخ دیر شده باشد و او باز هم پاسخ دیگری میدهد.اگر هم زیاد اصرار کنی سوسک میشوی ها.مسخ را که یادت هست؟نگو نگفتی.که او عالم ِ عالمان است.آنقدر فراموش می کنی که به این نتیجه برسی که جوابی وجود ندارد.

.

و کم کم گرد فراموشی بر تو آنقدر اثر خواهد کرد که اصلا از یاد خواهی برد سوالی بوده یا نه؟

.

کدام سوال؟

آه!ببخشید کجا بودیم؟اینجا کجاست؟اینا رو کی نوشته؟ من اینجا چیکار کی کنم؟ کامپیوتر چرا روشنه؟

آه!ساعت 3 شده.3 صبح یا 3 بعدازظهر؟

چقدر خسته ام.باید بگیرم بخوابم.خداحافظ.

.

.

و او خوب لالایی بلد است.

او عالم ِ عالمان است.

———————————————————————————————

توی پس کوچه ی خواب
من سوار اسب ابلق
تو پریزاد کتاب
خونه مون یه قصر مرمر
وسطش حوض بلور
غول شب اسیر بطری
ته اقیانوس دور
دنیا مفتم نمی ارزه بدون طلسم خواب

يغما گلرويي

———————————————————————————————–

همین دشنام مارا بس که فرزندان قابیلیم
کمی در خویش هستیم و گه با خویش مینالیم
گه از این نقش دلگیریم
گهی از عشق میمیریم
گهی غره، گهی خندان،
گهی گریان و گه نالان
گه از تکرار میمیریم
به وقت بیکسی هر دم سراغ از یار میگیریم
به وقت دلخوشی اما ازاو دلگیر دلگیریم
!در این بازی همه مستیم، سراغ از باده میگیریم
!برای مرگ دلتنگیم، ولی از ترس میمیریم
همه گیجیم و در خوابیم
!سراغ از خواب میگیریمئشاه

———————————————————————————————
دل من خسته است
دل من خسته است
نمیدانم
نمیدانم چرا
میبارد
هر روز
بی دلیل
بسیار
بیشمار
نمیدانم
نمیدانم چراااااا
این رنج چیست روی زمین
این بازیچه ها
این همه چشم دنبال چه است
خدایااا
خدایاااا
نگرانم
نمیدانم
چراااا نمیشود ماه را بوسید
چرا نمیشود عاشق یک مزرعه شد
روز چرا روشن است
شب چرا تمام میشود
عنکبوت چرا عاشق نمیشود
چرا زمین یک روز خواب نمیماند
چرا خورشید یک روز، این سرزمین را فراموش نمیکند
چرا باران بر سر ما میبارد
خسته ام
خسته ام
این رقص دود چرا دل فریب است
چرا تمام قناری ها عاشقند
چرا من قناری نشدم
تا که بی عشق بمیرم
چرا دستهایم توان ندارد
چرا جرئت ندارد
چرا قلبم نمی ایستد
شرم کن
بایست
این همه درد را چگونه تحمل میکنی
این همه رنج را چگونه میبلعی بی نوا
بایست
بایست

حمید حکاکی

———————————————————————————————-

خیال دلکش پرواز در طراوت ابر
به خواب می ماند
پرنده در قفس خویش
خواب می بیند
پرنده در قفس خویش
به رنگ و روغن تصویر باغ می نگرد
پرنده می داند
که باد بی نفس است
و باغ تصویری ست
پرنده در قفس خویش
خواب می بیندغروب

———————————————————————————————–

-با همه ی این حرف ها .

این نیز بگذرد.بگذر پسر .بگذر.

-باشه.باشه.گذشتم.

بگذریم که ما همیشه گذشتیم و هیچ برایمان نماند.

- این چه قیافه ایه به خودت گرفتی؟چیه صب تا شب تو اتاقی؟اون چیه دستت!مگه صد بار بهت نگفتم این کتابا رو نخون؟ با این وضع اگه پیش بری گوه هم نمیشی!

-چیه! مگه زوره؟ اصلا من نمی خوام هیچ گوهی بشم .مگه زوره؟

-آدم با بزرگترش این جوری صحبت میکنه؟گوه چیه؟

-خودت گفتی گوه!

-من؟ واقعا که! چقد عوض شدی علی! احترام به بزرگتر رو یادت رفتهمن کجا واست کم گذاشتم؟.ای خدا! این همه بچه بزرگ کن آخرش به آدم بگه گوه!

- من کی به تو گفتم گوه!

-میشه اینقد اینو جلوم نگی !

-اصلا من گوه خوردم.ok?اصلا میدونی بحث گوه بودن یا گوه نبودن نیست.داری بحث روعوض می کنی.

-نه! تو یه چیزت شده!تو عوض شدی! تو همون علی یک سال پیش نیستی.دانشگاه عوضت کرده.

-مادر من! آخه چه ربطی داره.همه عوض میشن.عوض شدن که نشد دلیل بد بودن.تو باید بگی اینجای کارت اشتباهه! تا تازه بیایم باهم بحث کنیم که آیا اصلا اشتباهه یا نه! این میشه بحث.منم قبول دارم.کامل نیستم.هزارویک اشتباه دارم.بیا بگو .علی جان!این جای کارت اشتباه.من هم قول میدم روش فک کنم. بعدش آزادم که خودم تصمیم بگیرم.

-من که حالیم نمیشه تو چی میگی.

-منم.

-چی؟

-هیچی!

-دیگه هر کاری میخواهی بکن.به ما ربطی نداره.زندگیه خودته.2سال دیگه نیای بگی واسم کاری  نکردید.(و میزند زیر گریه)(مادرم از اتاق بیرون میرود.)

دستم بگرفتو پا به پا برد

دستم بگرفتو پا به پا برد

————————————————————————————————————————–

آن شب و آن گفتگو ، از دو نسل ،از دو دنیا برقرار شد.

.اما !آن شب، شب قدر من بود.

و تو نمی دانی شب قدر چیست!

شب قدر از هزار ماه برتر است.

نمیشه اشک مادرو دید.نمیشه.نمیشه.نمیشه.

+ چه اهمیتی داره این اتفاق واقعا افتاده یا نه؟

وقتی وجدان نداری ، فقط وجدان نداری!

ولی وقتی وجدان داری، فقط وجدان  داری!

بی چرا نمیریم...کاش!

بی چرا نمیریم...کاش!

+با اجازه از شازده کوچولو…..من هم بیانیه 0098 رو امضا می کنم.شما هم اگه خواستید برید امضا کنید.

http://akhtarake0098.blogfa.com

+این را هم  از طرف پزشک برای بیمارانی که مشکل بدخوابی دارند ، توصیه میکنم.

http://sainttouka.blogfa.com/post-308.aspx

+ای پست به دلیل نا مفهومی متن ، و ناشی بودن نویسنده یک بار عوض شده.

+تقدیم به م.ح  ، که حاضر است 10 واحد بیفتد و مشروط بشود و ازین و آن تحقیر ببیند ولی تقلب نکند چون ممکن است حق دیگران ضایع شود.البته م.ح آدرس وبلاگ را ندارد.

+دوستان سیگاری !لطفا یک پاکت سیگار به جای من بکشند.بنده حسش را دارم .اعصابم هم  به اندازه ی کافی خورد هست.ولی حقیقتش حالم از سیگار به هم میخورد.البته اگر پیپ بود که چه بهتر.بچه ها میگن خیلی کلاس داره.

+نمی دونم جدیدنا رفتین yahoo messenger یا نه! ولی من 2 شب پیش که از الللللافی رفته بودم دیدم دوستان پیام های میزنند با این مضمون  “شارژ ایرانسل میدم ،webcamمیگیرم”. از دوستان اگر کسی شارژ ایرانسل دارد بنده حاضرمwebcam بدهم ها!

+درد این نیست که ما خودمون ریدیم.چون اگه آدم خودش  برینه می تونه باهاش کنار بیاد.

درد ازونجاست که عالم و آدم دارن می رینن  تو قیافت.و تو نمی دونی چه جوری باید باهاش کنار بیای.

درد اینه!

+«چه دفاعی از خودم بکنم جناب قاضی من بی دفاعم… من شریف تربیت شدم من شریف بزرگ شدم… نه کسی منو می شناخت… نه کسی بنده رو می دید… نه ثروتمند بودم و نه هیچ چیز دیگر… همهٔ سهم بنده از زندگی کار کردن در زیر زمین ادارهٔ بایگانی بود لای پرونده ها… من ساده بودم من همه چیز رو باور می کردم، من با هیچ کس مخالفت نمی کردم… سرم به کار خودم بود و شریف بودم… من نمی خواستم به بانک برم، من نمی تونستم طبابت کنم، من نمی تونستم سرهنگ باشم، من نمی خواستم شعر بگم، من مقاومت کردم تا حد توانم… اما من توانم کم بود… بنده ضعیف بودم، برای خودم ضعیف بودم و برای دیگران… و من به همه احترام می گذاشتم… من به همه احترام می گذاشتم، و من شروع کردم به بازی کردن… و من شروع کردم به سرگرم شدن… و بعضی وقت ها یادم رفت که کجام… و همهٔ این هایی که می گند مال من نیست، حق من نیست… و من اشتباهی ام… من از اولش هم اشتباهی بودم… بله من یادم رفت که این ها مال من نیست و من اشتباهی ام، تقصیر من بود… تقصیر دیگران هم بود… اما خدایا تو شاهدی که من هیچ چیزی رو برای خودم برنداشتم…. من هیچ چیز رو توی جیبم نذاشتم… من از سهم کسی نزدم… من فقط اشتباهی بودم… خدایا تو شاهدی که من چیزی رو خراب نکردم… خدایا تو شاهدی که من کسی رو اذیت نکردم… من فقط اشتباهی بودم… چه دفاعی از خودم بکنم؟… من بی دفاعم… حالا من مانده ام و تقاص این همه اشتباه دیگران و بازیگوشی خودم… جناب قاضی من از هیچ کس توقعی ندارم… خدایا تو منو ببخش…من اشتباهی بودم!!!…»

+خوب تموم شد دیگه.همین.

فرت

هزل گويي هاي شبانه

خط موبايلم فرت ، قطع شده و عوض روزهاي ديگر خداخدا ميكنم كه كسي كاري باهام نداشته باشم تا مجبور نشوم لجاجت مادرم و تنبلي خودم را براي كسي توضيح دهم . با آنكه چيز زيادي از فوتبال نمي فهمم ،مي نشينم پاي عشق بازي هاي مسي با توپ فوتبال تا كمي دلم باز شود و از شما چه پنهون كمي هم كل كل با برادرم سر ر‍‍يال مادريد و بارسا ميكنم ،تا بعد مدت ها مرا به دنياي شيطنت آميز من و برادرم ببرد ،كه برعكس دنياي من و خواهر كوچولوم كه با محبت عجين مي شود كمي تا قسمت زيادي ، با دعوا و كل كل همراه مي شود ،گويي كمي تعارض همان را با اين رابطه ميكند كه محبت به خواهر.
روزهاي تقويم را مينگرم، چشمم به عيد فطر مي افتد و نشان از آن دارد كه كم كم بايد بساطمان را ازسر خوان خدا جمع كنيم.نمي دانم از بابت اين عيد خوشحال مي بود يا ناراحت.دفتر خاطراتم را مي ورقم و همه ي برنامه هايم براي اين ماه را مي نگرم ،البته كه نه قرار بود 1 دور قرآن ختم كنم و نه نمازهاي هرروز هفته و مستحبي و ازين كارها كه مادرم از بر است را بخوانم،آخه مادرم ناسلامتي معلم پرورشي ست و اگه اواين كارها را بلد نباشد ،چه كسي بايد بلد باشد؟ ،به هر حال سعي داشتم از هر زمان ديگه اي بيشتر به خدا فكر كنم ،به لحظه لحظه هاي زندگيم و اينكه اگر واقعا در بحث هاي تيوريك اساس فلسفه ي ما نسبت به زندگي خداست ،در جايگاه عملي چقدر كارهامان را با رابطه نسبت به او انجام ميدهيم.راستش درين چند وقتي هيچ چيز بيشتر از خواندن جوشن كبير اشكم را درنياورد.البته نه با صداي شيواي !مداح ، كه همه اش را يك صدا مي فريادد ،كه نشان از آن دارد كه او بيشتر ار آنكه بداند چه ميخواند ، ميداند كه چگونه بايد بخواند ،از براي همين نشستم ترجمه اش را خواندم و بي تعارف كلي حظ بردم.دعايش آنقدر قشنگ بود كه ارزش يك شب بيداري را داشت.وقت كردي ،ترجمه اش را يك بار امتحان كن.تو ته تهاي شب ،بدجور مي چسبد.366374112_d9c0a355fd
كلاس ها دوباره درحال آغازيدن هستند و بايد گفت بدرود تابستان ، بدرود بي مسيوليتي.بدرود شب زنده داري.كم كم بويش دارد ميايد.بوي ماه مدرسه.بوي بازي هاي راه مدرسه.بوي ماه مهر.. ودر اين روزها كه برادر و خواهرم به شدت دنبال خريدهايشان براي ماه مهرهستند،آسمان شمال هم ،عاشقانه به استقبال پاييز ميرود ،براي اين كار باران را شرشر ميريزاند.آخ كه چقد اين باران تابستاني را دوست دارم،آنقدر باران مي زند كه بتواني يكي دوساعتي در كوچه پس كوچه هايي قدم بزني و مردمي را ببيني كه تند و تند از ديدن عشق بازي هاي آسمان فرار مي كنند ،و البته آنقدرها هم تند و شديد نمي زند كه كه سرما بخوري و آنفلانزاي نوع الف بگيري و فرت شوي.
يك باران لطيف و لذت بخش كه گويي آسمان همچون كودكي نونهال شده است و آرام آرام خودش را براي پاييز و زمستان آماده ميكند.مخصوصا آسمان شمال. كه اگر در تهران ،در پاييز و زمستان فقط گاهي باران مي بارد ،در شمال بايد بگوييم كه فقط گاهي باران نمي زند. كه اگه فصل بارون ريزون تو شمال شروع بشه ،يك دفعه ميبيني يك هفتست شرشر بارون مي بارد.قربونش برم من!مخصوصا قربون هواي بعد بارون!گويي كه اكسي‍‍‍ژن 100% را داري مي ريزي تو ريه! آخ اين هوا تميزه ! آخ اين هوا تميزه!
گاهي دم صبح كه داريم ميريم دانشگاه ،اين مردم سحرخيز تهران رو مي بينم كه بلند شدن برن سر كار ، و اول كه ميان بيرون يه نيگا اينور و اونور ميندازن و بعد يه نفس عميق مي كشن و دستاشون رو از هم وا ميكنند و بلند بلند ميگن :به به!عجب هواي تميزيه!عجب صبح دلنشيني ! كه خندم ميگيره و گاهي اوقات چپ چپ نگاشون ميكنم كه ببينم نكنه دارن مسخره مي كنن. آخه اين تهران با اين هواش مگه هيچ وقت هواي قابل تنفس هم داره؟ و با خودم ميگم :هي! پسر! بوي جوي موليان آيد همي و ازين حرفا!ياد شمال بخير! كه هروقت روز هم كه باشه هواش اكسيژن 100% و فيلترش از فيلترينگ اين روزها هم قوي تره!

نه!پسر!نيگا كن!امشب اينگار يه خبرمبراييه!؟ بارون تابستوني داشتيم ولي رعد و برق نه! ديدي ميخوان ميكروفن تنظيم كنن هي ميگن 123…امتحان ميكنيم…123…الو…الو….صدا مياد؟…و هي صدا رو بالا و پايين ميكنن .فكر كنم امشب آسمون ميخواد ميكروفن رعد و برقش رو بتنظيمه. كه هي قاراچ قوروچ صدا ميده. كم كم رعد و برق قطع ميشه و فكر ميكنم تنظيمات تموم شده و صدا رو گذاشته رو default تا اينكه زمستون برسه تا يه خورده اكو هم به صدا بده.مادرم روهم كه صداها بيدار كردن ، كمي دلنگرونه و ميخواد نماز وحشت بخونه . ولي من نمي فهممش.آخه چرا وحشت؟ آسمون به اين قشنگي ! باز بگيم نماز شكر يه چيزي! ولي حوصله ي بحث كردن با مامان رو ندارم و فقط به يه دست انداختن كوچولو بسنده ميكنم.ساده ايها ! من خوب ياد گرفتم كه به اين آسونيها دم به تله ندم و با ديگرون بحث نكنم. مخصوصا اگه نسل اولي باشه! خيلي وقته! خيلي وقت !اگه كسي بلد نيست بگه كه بهش ياد بدم.نوشته ي نقاب رو كه يادتونه ؟ هان؟

2341854816_019f62ebb4

و حرف آخر اينكه تو اين نوشته دنبال هدف و ساختار و ويرايش و اين حرفا نگرديد.امشب فقط خواستم همچون برده اي باشم در اختيار قلم و ذهنم و بيش از اينكه به نوشته هام فكر كنم ، فكرهام رو بنويسم.نوشتن امشبم بيشتر شبيه ويارهاي يك زن حاملست. كه همونطور كه بي دليل مياد ،بي دليل هم ميره.مثل همين الان كه وياره رفته و من مونده ام با يك نوشته كه نمي دونم كه چگونه بايد تمومش كنم.خب! بگذاريد يك بارم كه شده اينجوري تمومش كنم.
تموم!

خسته ام ،خسته!

نمی دانم تا کی می توانم  نقاب بر صورت بگذارم و ادای آدم هاي قوی را دربیاورم.

در پستوی ذهنم، چیزهای زیادی را به نصیحت شاملو ،در آن نهان کرده ام و تنها در خلوت می توانم بگشایمش ،زخم هایی را میبینم که به حال خودشان رها شده اند و همچون پای تیر خورده ای که اگر درمانش نکنی ، برای آنکه بدنت را از پای درنیاورد ،مجبور خواهی شد قطعش کنی ،گاه به سرم میزند که جدایش کنم و بگذارم این تن کمی آسوده شوی ،گرچه خوب میدانم که این راهش نیست ،اما در شهر بی طبیب چه می توان کرد؟

نمی دانم تا کی میتوانم دوام بیاورم و نقاب از صورت وا نکنم؟ و میان آدم هایی  که گل می گویند و گل میشنود باشم و از آنجا که رسوا شدن بد است ،همرنگ جماعت شوم.

نمی دانم تا کی میتوانم به آنها که همچون خودم حال و روز خوبی ندارند ولی همچون من درس بازیگری نخوانده اند و نمی دانند که به قول شریعتی  “در برابر وحشی ترین تازیانه ها ،سکوت مردانه و غرور آمیز مرد نباید بشکند.در برابر هیچ دردی،لب مرد به شکوه نباید آلوده گردد.من از نالیدن بیزارم.”و بلد نیستند که آدمی باید نقاب های رنگارنگی داشته باشد تا در هرجا و هر رنگ رسوا نشود.

نمی دانم تا کی می توانم دلداریشان بدهم ، آنها را به زور بیرون ببرم تا کم کم سفره ی دلش را پیش رویم باز کند و از هرچه میخواهد بنالد و زار بزند ،و من هم برایش از امید بگویم ،خوشبختی را برایش تعریف کنم و بدبختی هایش را در مقابل بدبختی های دیگران کوچک جلوه دهم ،تا شاید ، کم کم این حرف ها بر ذهنش اثر بگذارد و گول بخورد و بتواند با کمی دلخوشی به زندگیش ادامه دهد.که این را خوب میدانم که امید همچون نمک است ،غذا نیست ،اما مزه ی آن را مطبوع میکند.** و برای آدمی بی تردید مهم ترین چیزیست که او را به ادامه ی راه وامی دارد که به قول ژان ژاک روسو ،اميد و آرزو آخرين چيزي است كه دست از گريبان بشر برمي دارد.

و از برای همه ی این نقاب زدن ها بوده که وبلاگ زدم تا در فضای مجازی کمی بتوانم با آدم هایی که نمی شناسمشان ولی همه شان سینه هایی شرحه شرحه از فراق دارند تا بتونای کمی برایشان از درد مشترک بگویی  . و اصولا خاصیت دنیای مجازی برایم همین است که هروقت تعداد افرادی که در دنیای حقیقی نیز میشناسمشان از تعداد افراد مجازی که به اینجا سر میزنند بییشتر شوند طبق یک تجربه تعطیلش میکنم. که اینجا را تنها برای آن میخواهم که بتوانم بی نقاب حرف بزنم ، که در طول روز به اندازه ی کافی نقاب میزنم.

زیرا تنها در اینجاست که راحت می تونم بگویم :

دیگران  دیگرانند و ما ، ماییم  …گور بابای دیگران!

*این جمله را از کسی در جایی شنیدم!!

**ژوزه ساراماگو ،رمان بینایی

باز هم قهوه ی تلخ آخر شب و یک شب یلدای پیش رو که تنهاییت بیشتر از هر زمان دیگری هوس نوشتن را در سرت می پروراند.اما از که ؟از چه؟ برای که؟ برای چه؟

اما آنقدرها هم سرحال نیستم  که بتونم به این سوالات فکر کنم.از شما چه پنهون قهوه اش آنقدرها هم تلخ نبود که بتواند سرحال سرحالم بیاورد.کمی شکر،آنهم یواشکی قاطی اش کردم.

چند روزیست – یا شاید کمی بیش و پس – باشد که( برایم حساب روز و شب از دست رفته ، دیگر چه فرقی  میکند.روزهایم را تنها کتاب ها و آهنگ های مختلفی که میخوانم از هم جدا میکنند. گرچه همه این کتاب ها و آن آهنگ هه بخش هایی از قصه ی دنباله داریست که تمام حرفش اینست که ما لعبتکانیم و جهان لعبت باز.) عادت فکر کردن های آخر شب را از سر وا کرده ام.

کارت گرافیکم آنقدر بالا نبود که بتوانم برنامه ی خوشبختی را install کنم. کم کم کیسم صداهای ناهنجار میداد که میشد فهمید همچون متخلفان قرون وسطایی شده است که آنها را بر تختهایی می نشاندند و دست و پایشان را از چهار طرف

می بستند و میکشیدند تا صدای آه و ناله شان به فلک برسد.او هم بیش از این تاب این کشیدنها را ندارد و از همین روست که هی جیغ و داد سر میدهد.و ایگونه بود که با خود حساب کردم که به بعضی سوالات نباید اندیشید .بعضی سوالات تنها باید وجود داشته باشند ،بی آنکه اجباری برای یافتن جواب هایی باشد ( گرچه این طعنه بر من وارد است که این راه فقط فرار از واقعیتیست که ناگریز باید با آن روبرو شد. اما چه کنم که دست ما کوتاه و خرما بر نخیل)

گویا کمی آدم تر شدم یا شایدم دست از آدم شدن برداشتم.ایندو آنقدر بهم شبیهند که متمایز کردنشان  بخشی از همان اسرار الهیست که نه تو دانی و نه من!گرچه در این تغییر جهت ،حرف های دیگران بی تاثیر نبود.

عجیب است که دیگران روزی به تو میگویند بچه تو الان بزرگ شدی .20 سالته! باید کمی رفتارت را عوض کنی.این شوخی ها ،حرف ها و کارها در حد تو نیست.

و روز دیگر که تو بر اثر یک فاجعه ی بزرگ که در چشمانشان کوچک به نظر نمی رسد ، فرصت آن را می یابی که کمی تغییر را چاشنی زندگیت کنی – تغییری که کم کم می آید ولی یک روز ناگهان میبینی دیگر تو همان آدم قبلی نیستیو از روزگار گذشته ات تنها نامی ب شناسنامه ات و یادی در ذهن های دیگران باقی مانده است – ولی این بار هم سخنان جدیدی میشنوی :بچه !حالا درسته 20 سالته . ولی فک کردی چی شده.فک کردی با خونه نشستن و کتاب خوندن و فکر کردن و تو اون وبلاگ های کوفتی گشتن چیزی درست میشه!کجاست اون علی که هی میگفت و می خندید .کجاست اون علی که تو مهمونی ها دیوونه بازی درمیاورد و تو جمعها متکلم وحده بود؟ تو الان اگه از جوونیت استفاده نکنی ، کی میخوای خوش بگذرونی و شاد باشی؟

و بدین نتیجه میرسی که نه! مشکل از جای دیگه ای آب میخوره ! و به قولی اینجا بشکنم یار گله داره ، اونجا بشکنم یار گله داره! بزرگتر ها  حرف میزنند ، ایراد میگیرند ،نصیحت میکنند ،خطابه می کنند و گاه به گاه به منبر میروند ،چون گویی با اینگونه کارهاست که احساس بزرگی میکنند. آری ! اینان نصیحت می کند پس هستند.بزرگتر بودنشان منوط به نصیحت کردنشان است.گویی که اگر پدربزگ و مادربزرگ ها از قصه ها و دلاوری های اوان جوانی خود نگویند و اینکه آن زمان چقدر رنج کشیده و الان چه بهشتیو …،احساس بزرگ بودن نمی کنند.

البت ، که این ایرادی وارد نمی کند بر اینکه بزرگترها بخاطر تجربه ی بیشترشان با احتمال  بیشتری درست فکر می کنند،اما مطابق قوانین احتمالات این همه گیر نیست.به علاوه اصلا بحث درستی یا نادرستی در کار نیست.اینگونه دریافت فقط مشکل خواننده است.نه ایراد نویسنده!

پیوست 1

اساسا ، خوشبختی فرزند نامشروع حماقت است.

همه کسانی که در جست و جوی خوشبخت بودن هستند بی خود تلاشی در بیرون از خویش نکنند .

اگر بتوانند ” نفهمند” می توانند ” خوشبخت ” باشند.

علی شریعتی

پیوست 2

چند وقت پیش از ساراماگو درباره دلیل دیدگاه بدبینانه اش نسبت به       زندگی پرسیدند، او در جواب با لحن طنزآمیزی که در بسیاری از کتاب‌هایش نیز دیده می‌شود، گفت:

«من بدبین نیستم، بلکه فقط خوشبینی آگاهم.» و بعد ادامه داد،

”کسی می‌تواند خوشبین باشد که بی‌احساس، احمق و یا میلیونر باشد.»

او از جهان به عنوان جهنمی یاد کرد و گفت:

«میلیون‌ها نفر به دنیا می‌آیند، تا رنج بکشند و کسی نیست که از آنان حمایت کند.»

حالم خوب است ( اما شما باور نکن!)روزی 3 لیوان مسواک میزنم ،شیر و عسل میخورم ،از جومونگ لذت میبرم ،ساسی مانکن گوش میدهم ، pes بازی میکنم ، در مورد همه چیز نظر میدهم و همه چیز و همه کس رامسخره می کنم،و کلا چرند میگویم ،مثله همه. مثله همه به زندگی روزمره ی مسخره بازگشته ام  و مثله همه بیشتر از آنکه زندگی کنم ،زنده ام.مثله همه فکر نمی کنم و شب ها با خیالی آسوده میخوابم ،بدون آسپرین ،دیازپام والبته

و…ج…د…ا…ن

+توضیح:اگر کسی میخواهد نصیحت کند ،بنده چند وقتیست ناشنوا شده ام!

روزگار غریبیست نازنین!

مزار شاملوی بزرگ

مزار شاملوی بزرگ

دیگر چه چیزی را باید در خانه نهان کنیم؟

لطفا یکی از ارواح خواننده ی وبلاگ این سوال را  از شاملو بپرسد.

من به توان ابدیت!

لطفا  فقط من رو ببینید.لطفا!

توروخدا!

(البته کلمه ی خدا به خودی خود در این جمله تناقض است!)

تمامی دغدغه ی آدمی فعلا همین است و بس.فعلا!

کمی به اطراف نگاه کنید تا معنی تمامی سگدوزدن هایش را درک کنید.

ولش کن ! ولش کن! 2

قومی متفکرند اندر ره دین
قومی به گمان فتاده در راه یقین
 می ترسم از آن که بانگ آید روزی
 که ای بی خبران راه نه آن است و نه این

خیام

نوشته‌های قدیمی‌تر »