وقتی تهوع سراسر وجودت را فراگرفت ،بالا آوردن آنچه داشته ای را آغازیدن می کنی ،و قی میکنی آنچه از و با روزگار بدست آورده ای ،با همان خیال های دلکش دوران بچگی ،و می فهمی قصه ،قصه است ،خیال ،خیال است،رویا ،رویاست،که میفهمی قصه های خوش دوران کودکی و خیال های بلندبالای دوران نوجوانی تنها داستان هستند و تنها خیال.اینها مسکن هایی هستند برای زندگی تا تاب بیاوری ،گرچه چرخت از چاله چوله هایش بسی تاب گرفته است ،اما سرخوشانه ول می کنی خودت را روی تاب زندگی ،میگذاری بالا و پایین برود ،بی آنکه دل ببندی به بالا و پایینش ،به آن گاوی که بر آسمان و نامش پروین است و این گاو زیر زمین.و خر باشی و خر ببنی هر چه درین خراب آباد است و …دم نزنی.(این آخری خیلی مهم است.دم نزنی!متوجه شدی؟دم نزنی)و خرامان خرامان به سوی تخت ابدی پیش بروی و در کنار خران بپوسی تا زمانی که نتوان تشخیص داد که این تکه های خری بوده یا … یا آنکه دیگر چه فرقی می کند.واینجاست که سیلی از حرف های امیدوارکننده و امیدهایی که فقط حرفند بر سرت سرازیر می شوند.و آنگونه که میدانی ادبیات،بذاته موجودی احمق و کودنیست به گونه ای که تا دلت بخواهد جمع اضداد است و از هر تفکری و از هردری که وارد شدی بی نصیبت نمی گذاردت.از قصه و رمان و شعر تا فلسفه و چی و چی و چیو ..درست که بنگری میزان حرف های امیدوار کننده اش به بی نهایت میل میکند ،همانطور که آرمانهایت را میل میکند ،آنگونه که دیگر خودت هم نتوانی تشخیص دهی که این که بالا میدهی چه بود ،و میدهی بالا و ، بی خیال ،و با دلی خوش ،و با آهی که بالا نیامده خورده می شود و اشکی که جاری میشود از برای پیاز تند له شده زیر مشتت ،که تند است و میسوزاند زبانت را ،باشد که فقط زبانت بسوزد و جای دیگرت نسوزد.که این هم جای شکر دارد.
اصولا همه چیز جای شکر دارد .با دلیل و بی دلیل ،فقط مشکل از چشم چپ من است که روزگار را کج میبینم و گرنه میزان ِمیزان است.کجیش هم درهمان چشم چپ من خلاصه می شود و آنگه که چپه شوم ،منفی در منفی ضرب میشود و کجی این منحنی صاف.و آنگه خود جای شکر دیگری را دارد.و همین شکر هم بسی جای شکر دارد.و هر نفسی که فرو می رود ممد حیات است و ازین جور چیزها و بسی چیزهای دیگر.و بسی رنج های دیگر و فقط کشیدیم وازین کشیدن ها تنها برایمان ته سیگارهایمان مانده که آن هم جز مشتی خاکستر نیست.و خاکستر چیزی نیست جز خاطره.خاطره ی خوش گرمای آتش.که یک لحظه عشق بازی به اینجا کشانیده اش.اما دیگر از آه کاری برنمی آید .دیگر آه خاکستر را تبدیل به کاغذ و چوب نمی کند.آه تنها خاکسترها را میپراکند.و این یعنی همان هیچ.و میرسی به نقطه ی اول.
دواتم ته کشیده ،ساعت خوابم گذشته ،ذهنم از تهوع کلمات خالی شده ،انگیزه را از همان اول هم نداشتم و پایان خوب را بلد نیستم اما تا دلت بخواهد پایان بد داشته ام.
پایان از نوع بد…از نوع همیشگی.











